نقد و بررسی فصل اول سریال "دارک (Dark 2017)"-اوج پیچیدگی در نتفلیکس

دوستداران سریال «چیز های عجیب (stranger things)» حتما از این درام پیچیده و معمایی نتفلیکس لذت خواهند برد. و اگه دنبال پاسخ این سوال هستید که آیا این سریال جای «stranger things» رو برامون پر میکنه، پاسخ مثبته. ممکن است این حجم از محتوای عمیق و پیچیده در قالب فقط 10 اپیزود سنگین باشد اما تماشای این این سریال جاه طلب حس شگفت انگیزی دارد.

یوناس ها!

با انتشار تریلر و مطرح شدن قضیه مفقود شدن یک بچه، ناخودآگاه ذهنمون به مقایسه بین این سریال با مجموعه دیگری از نتفلیکس یعنی«stranger things» پرداخت و این تئوری به ذهنمون رسید که «dark» هم در قالب الگوریتم «stranger things» ظاهر میشه، اما باید بهتون بگم که این سریال شما رو به جا هایی میبره که کمتر سریالی میتونه تا اونجا پیش بره. دارک نه تنها جای خالی «stranger things» رو پر میکنه بلکه چیزی فراتر از اون هم هست.

دارک برخلاف «stranger things» که ماجرای چند بچه رو نشون میده که درگیر یک مسئله علمی-تخیلی هستند و در جا هایی حتی بچه گانه و فان به نظر میرسه، با موارد به مراتب جدی تر، مرگبار تر و منطقی تری در رابطه است. این سریال دارای ماهیت یک جعبه پازل است که در طول سریال ازش خارج نمیشیم.تماشای همچین سریالی با این ترکیب خاص بازیگراش تجربه ای بی نظیر رو براتون رقم میزنه ( جورج آر آر مارتین نویسنده مجموعه کتاب های «نغمه آتش و یخ» که سریال موفق «بازی تاج و تخت» از این کتاب اقتباس شده در جایی از این بازیگرا و عوامل سریال تمجید کرده بود).

نقد فصل دوم سریال دارک

نقد فصل سوم سریال دارک

بیشتر بخوانید

سریال به قدری پرمحتوا و پیچیده است که گاهی به این فکر میکنید که این حجم از پیچیدگی و محتوا برای فقط 10 اپیزود زیاده و باید اون رو در اپیزود های بیشتری عرضه میکردن.

- بیاید در مورد زمان صحبتی داشته باشیم

ناپدید شدن میکل تبدیل به موتور محرک سریال میشه ( چه زود اریک بیچاره رو فراموش کردیم!). این جریان، «اولریش» (پدر میکل) و به دنبال اون اهالی شهر رو به صورت شبکه ای از افراد که مدام گسترده تر میشه درگیر میکنه، اون هم بدون ایجاد رشته ای متناقض در اصل فضا-زمان.

با رسیدن به این بخش از سریال، قضیه سفر در زمان احتمالا همون چیزییه که مخاطب رو به دام میندازه و باعث میشه به افشای این قضیه (سفر در زمان ) علاقه مند بشن. تا قبل از معرفی خمیدگی زمان، دسته ای از مردم شهر رو داریم که اهمیت خاصی ندارند ولی سازندگان در اوج مهارت ما رو وادار میکنن که به تک تک کاراکتر ها اهمیت بدیم و میبینیم که چطور با دیدن نسخه جوانتر «هانا» و یا «اولریش» به وجد میایم.

«باران بو اودار» و «یانتیه فریز» (سازندگان سریال) از مقایسه هایی که با سایر سفر ها در زمان در فیلم های دیگه انجام شد شونه خالی نکردن و منطق و چهارچوب خاص خود را در این مورد بیان کردند و این مسائل را قالب سیاهچاله و این جور چیزا توضیح دادند. این سریال بر خلاف بعضی دیگه از سریال های درگیر با مسئله زمان، یک دید کامل و میشه گفت بی نقص رو از خط زمانی به ما میده که این ناشی از هنر بی نظیر نویسندگان سریال است که حتی بعضی از منتقدان این اثر رو با برخی از آثار «نیچه» مقایسه کردن.

خانواده نیلسن

 - خب، حالا بیاید نگاه دقیق تری به سریال داشته باشیم:

طی درگیری با خط های زمانی مختلف، شاهد تلاش واضحی از سوی سریال در جهت اینکه مطمئن شوند که مخاطبان به جزئیات توجه کرده و متوجه تفاوت ها در دوره های زمانی شوند هستیم. اما هنگامی که سال جدیدی معرفی میشود، توجه دقیقی به این تئوری میشود که که ویندن شهر کوچکی است که به طرز فزاینده ای در حال تغییر است، اما پس از گذشت 33 سال و با وجود اینکه یک نسل کامل را جا گذاشته ایم، مهندسی، بافت شهری و حتی درختان و جنگل ها به طور چشمگیری تغییر نکرده اند که تفاوت بصری واضحی را ایجاد کنند.ماشین دهه 50 پلیس با متن موسیقی راک همخوانی ندارد و نیز ژاکت «یوناس» در دریایی از لامپ های نئونی و اسپری مو گم نمیشود.

بخشی از این ها ناشی از یکپارچه سازی موسیقی متنی است که در سریال استفاده شده است. بهره گیری از این آهنگ که با استاندارد های موسیقی فیلم های امریکایی هم سو است به مثابه پلی است که همه خطوط زمانی را به هم متصل کرده که بسیار منطقی و به جا است.

«اودار » (کارگردان و نویسنده سریال)، در انتخاب لحظات حساس بسیار دقیق  وسواس است.مثلا گاهی سبک فیلم برداری برای معطوف ساختن توجه کامل مخاطب بسیار ماهرانه عوض میشود.به طوری که در برخی سکانس های تعقیب و گریز سبک فیلمبرداری کاملا دگرگون میشود. برای نمونه سکانسی که اولریش خود را مخفی میکند با استفاده از دوربین POV  فیلمبرداری شده که توجه مخاطب را به خود جلب میکند.تفاوت ها در دوره های زمانی مهم است، اما چونکه خطوط زمانی همگی هم مسیر با هم و در یک الگو و جریان معین هستند. کوچکترین تفاوت ها و جزئیات  هم اهمیت پیدا میکنند.

فیلنامه سریال که توسط چند نویسنده و طی 5 سال تنظیم شده در نوع خودش یک شاهکاره و به نظر میرسه که در این سریال هیچ چیزی تصادفی نیست؛ حتی اسم شخصیت ها! برای اینکه بهتر پی ببرید که نویسندگان تا چه حدی به جزئیات اهمیت داده اند بهتر است اسم چند نفر از کاراکتر ها رو با هم بررسی کنیم:

جوناس: همون یونس در عربی که به معنای پیام آور خدا و نماد صلح و نجات است.

مارتا: این اسم ریشه در زبان یونانی دارد و به معانی خانم رئیس، معشوقه و نیز تلخی دوست داشتنی از اون یاد شده.

هانا: در کتب عهد عتیق نام زنی است که نازا است و از دیارش فرار میکند و طی سفرش خداوند دعای او را میشنود و به دستور خداوند حامله میشود. این اسم به معنی حامل لطف خدا میباشد.

کاتارینا:  در اصل کاترینه است که در قرون وسطی در اسکاندیناوی به کاترینا تغییر یافته و در اساطیر زنی بوده است که به ناحق از لحاظ روحی و جسمی شکنجه شده و در نهایت توسط نزدیکانش به مرگ محکوم شد!

اولریش: در ریشه آلمانی به معنی قدرت در جذب زنان است.به معانی میراث و نیز مردی که فرزندان خوبی داشته ازش یاد شده.

شارلوت: ریشه اصلی آن چارلز است یعنی مرد آزاد که در زبان آلمانی با لغت «لوته» ادغام شده و معنی زن آزاد را به خود گرفته. لوته در گذشته به زنانی کفته میشده که بی نیاز از مردان بوده اند.

کلاودیا: معنای اصلی آن لنگ زدن و یا نقص در چیزی است و دو معنای جانبی آن نیز عبارت اند از پشتیبانی آسمانی و محکوم به تلاش!

آیا این معانی براتون تداعی کننده چیزی نیست؟!!

خب، حالا دیگه باید متوجه شده باشید که همه چیز در این سریال معنایی دارد و نمیشود از کنار هیچ یک از جزئیات آن به آسانی رد شد.

 

- تروما (آسیب،جراحت)

در دنیای فیلم سازی بچه های معمولا میانبری برای رسیدن به هدف فیلمسازان هستن. ی بچه رو به خطر بنداز و ناگهان همه چیز مهم میشه.دارک با دنبال کردن میکل به دنیایی عجیب از این دام دوری کرده است. با اینکه او هم مثل چندین کاراکتر دیگه در نهایت در جریانات سریال و خطوط زمانی مختلف گم میشه. «کاتارینا» (مادر میکل) پس از مفقود شدن میکل به مرز جنون میرسه، اما دارک تلاش کرده که نشون بده در این حماسه، بزرگسالان چیزی فراتر از والدینی هستند که به دنبال پیگیری گمشده شون کشیده میشن.

این خانواده جدای از میکل کینه ها و مشکلات داخلی خودشونم دارن. هنگامی که اولریش پی برد که جسد کودکی که در اپیزود های آغازین پیدا میشه همون «مدز» ، برادر خودشه که 33 سال پیش گم شد، یک درک کلی از اینکه چه چیزی است که برای این مدت طولانی مخفی شده است بوجود می آید.یکی از اشکالاتی که در مورد این تروما بوجود می آید این است که آشفتگی درونی برخی شخصیت ها در نهایت به وسیله ای برای یک هدف مشخص تبدیل می گردد.

ایجاد تعادل بین ملاحظات قابل تأمل در مورد عواقب مواردی همچون اتهام تجاوز، زنای محارم و قتل یک کودک برای یک سریال در حالی که سایر کشمکش ها را نیز در نظر میگیرد غیر ممکن نیست. در اینجا است که خط داستانی پیتر به عنوان یک پیوند برای استفاده از هویت جنسی جهت ارتباط بین دو قطعه پازل مانند روی دیوار وارد میشود.

در طی این 10 ساعت از سریال، پازل های این معما کم کم شروع به پر شدن میکنن و قدم به قدم خود را نشان میدهند. با توجه به ماهیت فراگیر این درام، عجیبه که میبینیم مشکلات و مسائل خط زمانی 2019 به میزان زیادی به مسائل عشق و عاشقی و دعوای بین عشاق مربوط است؛موردی که در دنیای امروزی خودمون هم عجیب نیست. چرخه خیانت و این سوال که هرکدام از ما در زمان بحران چه چیزهایی را به هم مدیونیم، هایلایتی است که سریال به وضوح به آن اشاره میکند. اعمال مختلف هانا برای انتقام هم در همین رابطه است.

تمرکز زیاد سریال روی چند سال مشخص(2019، 1986 و...)، فضای چندانی برای فهمیدن اینکه در 33 سال های مابین این سال های مشخص چه اتفاقاتی می افتد باقی نگذاشته و تنها میتوانیم نتیجه نهایی را ببینیم. مثلا انتقام هانا و عواقب و آثار آن از گذشته  تا به امروز ادامه داشته است، اما رابطه اش با میکل از مواردی است که پنهان باقی می ماند و چیزی در موردش نفهمیدیم.

عناصر علمی-تخیلی در سریال «دارک» به علت اینکه در طول سریال یک ترس روانشناختی به مخاطب القا میکند، تشدید میشود.این فقط یک فن داستان نویسی ساده نیست که فردی را وادار به ملاقات مادرش کند. بلکه نمایش روزنه امید فردی است که حال حاضر شومش را تغییر دهد همانطور که خیلی از ما ها دوست داریم که این توانایی را داشته باشیم.درست است که بعضی از مونتاژ ها و بخش ها با در نظر گرفتن ماهیت قابل انعطاف زمان که در هنگام بررسی دیوار شواهدی که همه کاراکتر ها را در ارتباط با هم نشان میدهد، مدام تکرار میشود اما لااقل یک نظریه پوچ و بی اساس نیست.

- یکی از کار هایی که قرار است در طول سریال انجام دهید سر هم کردن دودمان کاراکتر ها است

فلسفه بسیار قوی ای پشت سریال قرار داره، به طوری که برای تشخیص ادامه سریال اگرچه به میزان خیلی کمی هم، شما رو به وجد میاره.مثلا فهمیدن اینکه «رگینا»، مسئول هتله، یا اینکه «پیتر» پسر «هلگ» هستش و یا اینکه «مسافر زمان غریبه» همون نسخه مسن تر «یوناس»ه خیلی شگفت انگیزه که البته اگه قبل از اینکه خود سریال اینارو براتون فاش کنه خودتون حدسشون زده باشید این هیجان مضاعف خواهد بود.

ساختن داستانی انعطاف پذیر به نحوی که بشه برداشت های متعددی ازش کرد اصلا کار ساده ای نیست.البته سریال به افراد این اجازه رو میده که با سرعت های مختلفی اون رو هضم کنن.

برخی از افشاگری هایی که در آخر هر اپیزود شاهدش هستیم، برای سرگیجه دادن به مخاطب طراحی شدن و این افشا گری ها که قدم به قدم و به تدریج اتفاق می افتن، هرچه به پایان فصل نزدیک میشیم جذاب تر میشن و بیشتر رضایت مخاطب رو جلب میکنن.فضای شهر کوچک «ویندن» که اتفاقات سریال رو در خودش جای داده طوریه که ذهنتون رو از اینکه این ارتباطات بین افراد و خانواده ها در خطوط زمانی ساختگیه و اینکه شما در حال تماشای یک سریال ساختگی هستین دور میکنه.

در پایان سریال وقتی که ثابت میشه «تیدمان ها» هم به اندازه بقیه در مرکز این این غوغای احساسی-عاطفی قرار دارن، منطقی طبیعی و کاملا درست رو احساس میکنیم؛ این ها فقط گناهان یک خانواده یا یک فرد از اهالی «ویندن» نیست، بلکه گناهان یک شهر کامل است که مجور شدن با هم وفق پیدا کنن و با گناهاشون کنار بیان. این شبکه پیچیده صرفا برای جلب توجه مخاطب به خود ساختار شبکه طراحی نشده. دارک سریالی است که شناخت دودمان هر کاراکترش حیاتی است؛ نه فقط برای درک طرح کلی بلکه برای پی بردن به انگیزه های بسیار متفاوت هر کاراکتر.

نگاه کردن به چهره «یوناس» بیچاره که نمیداند چطور دلیل این را که او و «مارتا» نمیتوانند باهم باشند را توضیح دهد خیلی ناراحت کننده س و این احساس با به یاد آوردن حقیقت این وضعیت فاجعه آور تشدید میشود.

اولریش(اولیور مازوچی)

- خب حالا دیگه چی باقی مونده؟

نوبت می رسه به شخصیت شیطانی و پلید با تتو عجیب روی پشتش که ظاهرا پیر نمیشود و دست نیافتنی به نظر میرسد.«نوح (noah)» در حقیقت کاراکتر مرموزی است که دانش بسیار کمی در موردش داریم و به نظر میرسه که شخصیه که در پشت پرده وقایع "ویندن" قرار داره. این کاراکتر این امکان رو به سریال داده که بجای گذاشتن تمرکز روی «علت ها» ، بیشترین تمرکز رو روی «عواقب و اثرات» بذاره. و تمایل زیادی رو در مخاطبان ایجاد کرده که مشتاقانه منتظر فصل دوم باشند، به این امید که شاید در فصل جدید به گذشته «نوح» پرداخته بشه.

سکانس حقه توپ و فنجان «میکل» رو میشه تمثیلی برای کل فصل و چه بسا سریال در نظر گرفت. وقتی که سریال معمایی رو به ما ارائه میکنه، احساس میکنیم که ما رو به تمسخر گرفته و این معما فقط یک ظاهر فریبنده است و با دقت در سریال این پیامش رو دریافت میکنیم که سوال این نیست که "آیا" این کاراکتر چیزی غیر از اونیه که نشون میده؟؛بلکه سوال اینه که "چه موقع؟"!

برای بعضی ها این همون چیزیه که از نتفلیکس میخوان. بدون تردید این سریال بخاطر رمز و راز هاش، جزئیات خارق العاده، و دودمان عجیب کاراکتر ها در تاریخ سینما جایگاه خاصی رو خواهد داشت که شاید دیگه نظیرش رو نبینیم. در کل میشه گفت که این سریال بر اساس این ایده که "هر چیزی رو که بکارید همون رو هم برداشت میکنید" ساخته شده.به راستی که عنوان «دارک» برازنده  این مجموعه است.

جالبه که بدونید شهر «ویندن» و غار هاش وجود خارجی ندارن و با visual effect ساخته شدن و همانطور که در تصویر زیر میبینید، در لوکیشن واقعی اصلا غاری وجود ندارد!

یوناس(لوئیس هافمن) و مارتا(لیزا ویکاری)

لوکیشن واقعی ویندن

 

 

(2017-2020) Darkدارک

نام فیلم دارک
نام فیلم به انگلیسی Dark (به فارسی: تاریک)
تعداد فصل‌ها 3
تعداد قسمت‌ها 26
سازندگان باران بو اودار، یانیته فریز
کارگردان باران بو اودار
بازیگران لوئیس هافمن، اولیور مازوچی، یوردیس تریبل، ماجا شون، سباستین رودلف، مارک واشکه، کارولین ایخورن، آن رات-پول، Stephan Kampwirth، آندریاس بیستچمن، لیزا کرویتسر، آنگلا وینکلر
انتشار اولیه 1 دسامبر 2017 - 2020
IMDb 8.8/10
توزیع کننده
نتفلیکس
کشور
آلمان
زبان
آلمانی

مطالب مرتبط